ای سیب سرخ..

درخواست حذف این مطلب
خیلی وقت پیشا، اون روزا که مامان برامون قصه می گفت تا خوابمون کنه، از لابه لای حرفاش فهمیدم ما قبلا یه جای خیلی قشنگ زندگی می کردیم. یه جا که قرار بوده هیچ وقت رنگ سختی و رنج رو نبینیم. یه جا پر از عشق و دوستی. پر از میوه ها و غذاهای خوشمزه. پر از مهربونی. از مامان می پرسیدم چرا پس الان دیگه اونجا نیستیم؟ می گفت به خاطر یک گناه! می پرسیدم گناه چیه؟ مامان جواب می داد کار اشتباهی که خدا اونو دوست نداره. _ چه کار اشتباهی کردیم که خدا دوست نداشت و به خاطرش تنبیهمون کرد؟ + به حرف خدا گوش ندادیم. بهمون گفت از هرچیزی که اینجا هست استفاده کنید جز این سیب. ولی شیطون ما رو وسوسه کرد تا از هرچیزی که اینجا هست بگذریم جز اون سیب. بعد ماجرای سیب حوا رو طوری تعریف می کرد که انگار خودش اونجا بوده و با چشمای خودش همه چیو دیده. اون روزا با خودم فکر می یه سیب چه ارزشی داشته که آدم و حوا به خاطرش حاضر شدن حرف خدا رو گوش ندن!؟ این روزا اما می بینم اون جاهایی که دل آدم می پره وسط ماجرا، همون جاهایی که عقل پاشو می کشه کنار، می تونی رنجی رو بپذیری که قبل از اون تصورشم برات سخت بوده. می تونی کارایی رو انجام بدی که همیشه فکر می کردی انجام دادنش برات سخته. می تونی برای یک لحظه خودت نباشی، اگه عاشق باشی. خیلی ساله به خاطر اون سیب داریم طعم تلخ سختی و رنجو می چشیم ولی ، کی می تونه بگه اگه جای آدم و حوای قصه بود، که آدم قصه عاشق حوای اون شده بود، می تونست سیب حوا رو نگیره و تو بهشت ابدی بمونه؟ کی می تونه آدمو به خاطر عشقش به حوا سرزنش کنه؟ مگه بهشت جایی جز در کنار معشوقه؟ × اشتباه سرزنشت ولی دوستت دارم و نمی خوام دوباره ضربه بخوری.

من و ازدواجم

درخواست حذف این مطلب
یک. خواهر کوچیکه از پدر می پرسه اگه برمی گشتی به عقب چی رو تو زندگیت تغییر می دادی!؟
پدر یه کم فکر می کنه و می گه زودتر ازدواج می ! همون پونزده شونزده سالگی!
خواهر وسطی باید می بود تا باهم از خنده می مردیم. فقط اونه که می دونه پدرم می تونه حتی وجود سوسک توی دستشویی رو هم به ازدواج ن من ربط بده!! مستقیم و غیرمستقیم.
وسط صحبتاشون، مادر می گه من اگه برمی گشتم فقط یه چیزو تو زندگیم تغییر می دادم و اون اینکه پزشک میشدم.
خواهر به پدر می گه اگه مامان پزشک می شد دیگه باهات ازدواج نمی کرد((:
مادر می گه نه فقط همونو تغییر می دادم، بقیه روال زندگیمو عوض نمی .
پدر می گه اگه پزشک میشدی ی باهات ازدواج نمی کرد. همش شیفت، سرت شلوغ!!!
منم از تو اتاق شنونده مکالمات خنده دارشونم! دو. هروقت می رم خوابگاه و برمی گردم، تا مدتی سوژه حرفای خواهرم و هم اتاقی هاشم! به این صورت که: می گه به این نتیجه رسیدیم همه مردا خسیسن، پس باید تو ازدواج مسائل اقتصادی و خسیس بودنو ازش چشم پوشی کرد!! خواهر برع من خیلی مقتصده. می گم از قدیم گفتن از هرچی بدت بیاد سرت میاده. حالا ببین یه شوهر ول جی گیرت میاد که بیچارت می کنه، یه شوهر خسیسی هم گیر من میاد که منو بیچاره می کنه|: بعد نصف شب نتیجه اخلاقی صحبتاشونو برام می فرسته که: × باید بگم بحث کنن ببینن چرا من تو این مرحله موندم!؟! مرحله بعدم ابه!؟ + گفتم اینکه تو دستشویی سوسک رویت شده هم تقصیر من و ازدواج ن مه!!؟ آره گفتم/: سه. پاییز داره میاد. صداشو می شنوی!؟

بی تو بودن درد دارد..

درخواست حذف این مطلب
نمی دانم چه شد!؟ کجای راه دستانم از دستان گرمت جدا شد!؟ تپش های دلم از کجای مسیر نه به شوق دیدنت که از انتظار تلخ احتمال شنیدن دوباره ی صدایت به شماره افتاد!؟ دلم می خواهد بدانم هنوز آن روزها را که در مقابل لباس عروس فروشی دستانت را گرفتم و عهد بستیم که من ملکه ی همیشگی قلمرو آغوشت شوم و شما تمام آنچه من از دنیا می خواهم را به یاد می آورید!؟ همان روزهایی که به تفاهم رسیده بودیم که چشم بر گرانی ها و سختی های خا تری زندگی ببندیم و اجازه دهیم سومین فرزندمان هم روزی از سر و کولمان بالا برود و عشقمان را صد چندان کند. هنوز قرار نانوشته مان را به خاطر می آورید که هرگاه در میان هیاهوی زندگی یادمان رفت که عشقمان چطور جوانه زده ست و چقدر به مراقبت همیشگیمان محتاج است، خودمان را به تقاطع نوفل لوشاتو و ولیعصر برسانیم. یک بار من شما را و بار دیگر شما مرا به صرف یک یخ در بهشت خنک دعوت کنید تا وقتی لبخندمان تمام صورتمان را پر کرد، گرد عادت و روزمرگی از برگهای نهال زندگیمان زدوده شود!؟ کاش امروز که تاج گل بر سرم نهاده اند و دنباله ی بلند لباس عروس همچون نقشی سفید بر پهنه ی سبز این باغ بهشت گونه کشیده می شود، کنارم بودید تا مثل آن روزها برایتان نجوا می که جهنم را با شما به بهشت بی حضورت ترجیح می دهم. کاش می دانستید که این بهشت، امروز برایم چقدر جهنم است. × مربوط به پست قبل + تخیل می تونه حتی عاشقانه بسازه..

میس واو اولیه!

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تفریحات سالم

درخواست حذف این مطلب
رفته بودیم بازار واسه آیلین اسباب بازی ب یم. از جلوی مغازه خواربارفروشی که رد شدیم گفتم صبر کن گندم ب م. گفت گندم می خوای چیکار؟ گفتم جوانه گندم درست کنم. پرسید واسه چی؟ گفتم تو سالاد بریزم. با ماست یا خالی هم میشه خورد. تو سوپم می تونی بریزی. داشتم براش توضیح می دادم یه لحظه خندم گرفت. به این فکر که با اینکه این کارا رو تفریحانه انجام می دم ولی تفریحات مادربزرگونه ایه!! احتمالا اگه مادربزرگ بودم سیرترشی هفت ساله درست می . درست شربت آلبالو و میوه خشک و جوونه سبز م می شد جزو تفریحات سالمم((: روش درست همشونم گوگل می و از اینترنت در میاوردم(: اینم جوونه های خوشگلم که دو روزشونه^__^

آرزوهام

درخواست حذف این مطلب
می خواستم از عشق بنویسم. از ماه دختری که گاهی منو به تحسین و گاهی به تعجب وا می داره. که هروقت تو لیست آرزوهاش می گه دلش می خواد لاغر شه تا لباسایی رو که دوست داره بپوشه از صراحتش خندم می گیره. از شجاعتش برای اعتراف عشقش..
تو این مدت بیشتر بهش فکر . به شرایطی که توش قرار گرفت. به ع العملهایی که نشون داد. خوشم میاد آرزوهاشو به شکل واضح تو خیالش میبینه. لذت می برم از اینکه آرزوهاش براش مشخصه و اونا رو راحت به زبون میاره. خیلی وقتا با خودم فکر که واقعا چه چیزایی رو از ته قلبم دوست دارم. یه جورایی اگر بهم می گفتن هیچ قضاوتی در کار نیست و من می تونم با خیال راحت لیست چیزایی رو که دوستشون دارم یا آرزوی رسیدن بهشونو دارم فریاد بزنم چه چیزایی رو تو لیستم قرار می دادم!؟ با فریاد زدن کدوماشون چشمام برق می زد و قلبم تند تر می تپید!؟ برای کدوم آرزوم تا پای غرورم می ایستادم!؟ اگر عاشق ی می شدم در ابراز علاقه م پیش دستی می !؟
بی شک من دختر محافظه کار و مغروری ام! دختری که اگه لازم باشه حاضره حتی به ی که با بند بند وجودش دوستش داره با هق هق گریه بگه: " پیش از آنی که بخواهی از کنارت می روم
تا بدانی عذر ِ ما را خواستن، کار تو نیست" از چنین منی بر نمیاد همه ی چیزهایی رو که دوست دارم به زبان بیارم. بر نمیاد روزی قبل از تو بهت بگم دوستت دارم مبادا که دوستم نداشته باشی.
من فقط می تونم طوری رفتار کنم که تا وقتی که به حریمم نزدیک نشدی و اعتمادمو جلب نکردی منو نشناسی. ندونی تو سرم و تو دلم چی می گذره. من تنها مبارزه و یاد گرفتم و بارها و بارها کم آوردن و به روی خودم نیاوردنو از برم! نشد بنویسم..

مسیر بهشت

درخواست حذف این مطلب
گفت مسیر ریلی تهران تا ساری خیلی قشنگه، مخصوصا تو بهار، بذار تو لیست آرزوهات.. گفتم همین اردیبهشت برآوردش می کنم.. با سمانه و خواهرم تصمیم گرفتیم تو تعطیلات نیمه شعبان بریم.. قشنگی ماجرا این بود که هما؛ دوست مجازی نادیده، از کنار شط، هم اعلام آمادگی کرد. باور نمی هزار کیلومتر از آبادان بیاد که باهم بریم شمالو بگردیم ولی اومد و شد دومین دوست مجازیم که واقعی شد.. شاید یکی از بهترین نتایج وبلاگ نویسی پیدا دوستایی بود که واقعی شدن تا بفهمم دنیا خیلی کوچیکتر از چیزیه که فک می کنم و آدما بهم خیلی نزدیکتر از چیزین که تصور می کنن.. خلاصه اینکه چهارتایی زدیم به دل طبیعت..با کوله پشتی.. فاصله ی پلاژمون تا دریا دو دقیقه بود.. *** گرچه بیرون آفت ، ابر و باران است در من سیل در من می وشد، رعد و طوفان است در من... متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
به موج ها بگو کمی، یواش تر بهم زنند حوالی تو یک نفر، دلی به دریا زده است اینم قسمتهای جذاب سفر: یه روز زدیم رفتیم طرفای گرگین آباد از محمد آباد تا اونجا رو پشت نیسان رفتیم! تجربه ی فوق العاده ای بود. دنیا از پشت نیسان آبی.. متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
هیچهایک با نیسان(: اینا هم بلالی که خودمون درست کردیم: سفر خوبی بود.. آدمای خوبی سر راهمون قرار گرفتن. به قولی: اى ناشناس چه خوبند!وقت و جاى آنست که تصور کنى همه ى انى که جلویت سبز مى شوند، آدم هاى مهربانى هستند. وقت رویاست ..

واقعا چرا..!؟

درخواست حذف این مطلب
یه پست از پیج یه وبلاگ نویس قدیمی تو اینستاگرام، که خیلی نزدیک به واقعیته: + واقعا چرا منسوخ شد!؟ ع ا حرف بیشتری از کلمه ها برای گفتن دارن!؟

اینم از عید!

درخواست حذف این مطلب
یک. ایرانگرده. تو اینستا ریکوئست فرستاد. از ع اش خوشم اومد ا پت .
از قضا عید رفت چابهار و راه به راه استوری می ذاشت. یه هشتگم درست کرده بود که #بلوچستان_امن_است.
بهش پیام دادم اینقد امن هست که بشه تنها با دوستام برم؟ جواب داد آره ولی با تور بری که یه لیدر داشته باشی بهتره. بعدم گفت الان دیگه وقت سفر به این طرفا نیست لذا پروژه بعدی همون شوشتر اونورا! تلپینگ خونه هما(:
دو. اینکه من همیشه معضل شلوار مشکی دارم نباید طبیعی باشه! ینی اینکه من هیچ وقت شلوار مشکی درست درمون ندارم و همه شلوارام جین و رن غیر از مشکیه قطعا طبیعی نیست.
دارم واسه فردا لباسامو آماده می کنم. با مانتویی که انتخاب می کنم فقط میشه شلوار مشکی پوشید. لباسا رو زیر و رو می کنم به امید پیدا یه شلوار مشکی. نهایتا همون شلوار دمپایی که پاچه هاش خیلی گشاده و چندسال پیش بابام از قشم یده بودو پیدا می کنم.
مجبورم تنگش کنم. دست به کار میشم. الان به نظر بهتر از قبل شده ولی مطمئن نیستم یه پاچه ش تنگتر از یه پاچه ی دیگش نباشه'__'
از بس چک ، دوباره تنگ و ب احتمالا دفعه دیگه از بغل پارچه کم بیارم و مجبور شم با مانتوی بادمجونی شلوار جین و مقنعه مشکی و کفشای سرمه ای یه چیزی تو مایه های شنبه یکشنبه برم مدرسه!
دارم به خودم می قبولونم که عالی شده! اگه خواهر بزاره/:

سه. می گه می دونی فرق چیه؟
می گم چیه؟ می گه " تو خودتو با هر شرایطی وفق می دی. یا خودتو شبیه شرایط می کنی یا شرایطو تغییر می دی ولی من اینجوری نیستم. من اگه چیزیو که می خوام نشه، اگه ناامید بشم از درون میشکنم و داغون میشم."
نمی دونم اینو خصلت خوبی می دونه یا نه. ولی احساس می کنم یه کنایه تو حرفش هست. هرچند انگار درست می گه. من خیلی وقتا در شرایطی که دوستشون نداشتم با خودم گفتم دیگه به این سن و این لحظه بر نمی گردم. حالا که اون چیزیو که می خوام ندارم پس برم دنبال چیز کوچیکتری که می تونم داشته باشمش و ازش لذت ببرم. شاید اگه اینجوری فکر نمی و فقط دنبال همون چیزی که می خواستم می بودم با گذشت زمان طولانی تر، بهش می رسیدم ولی خب اینجوری نبودم. فاصله سنیمون تقریبا 4 سال و نیمه ولی اون فکر می کنه کوه تجربه ست. فکر می کنه من احساسی تصمیم می گیرم ولی او عاقلانه.
بعضی وقتا از افکارش خندم می گیره. بعضی وقتا از پشتکارش لذت می برم. بعضی وقتا هم حرصمو در میاره! خواهرمه دیگه^__^

اینم از عید!

درخواست حذف این مطلب
یک. ایرانگرده. تو اینستا فالوم کرد، از ع اش خوشم اومد ا پت .
از قضا عید رفت چابهار و راه به راه استوری می ذاشت. یه هشتگم درست کرده بود که #بلوچستان_امن_است.
بهش پیام دادم اینقد امن هست که بشه تنها با دوستام برم؟ جواب داد آره ولی با تور بری که یه لیدر داشته باشی بهتره. بعدم گفت الان دیگه وقت سفر به این طرفا نیست لذا پروژه بعدی همون شوشتر اونورا! تلپینگ خونه هما(:
دو. اینکه من همیشه معضل شلوار مشکی دارم نباید طبیعی باشه! ینی اینکه من هیچ وقت شلوار مشکی درست درمون ندارم و همه شلوارام جین و رن غیر از مشکیه قطعا طبیعی نیست.
دارم واسه فردا لباسامو آماده می کنم. با مانتویی که انتخاب می کنم فقط میشه شلوار مشکی پوشید. لباسا رو زیر و رو می کنم به امید پیدا یه شلوار مشکی. نهایتا همون شلوار دمپایی که پاچه هاش خیلی گشاده و چندسال پیش بابام از قشم یده بودو پیدا می کنم.
مجبورم تنگش کنم. دست به کار میشم. الان به نظر بهتر از قبل شده ولی مطمئن نیستم یه پاچه ش از تنگتر از یه پاچه ی دیگش نباشه'__'
از بس چک ، دوباره تنگ و ب احتمالا دفعه دیگه از بغل پارچه کم بیارم و مجبور شم با مانتوی بادمجونی شلوار جین سرمه ای و مقنعه مشکی و کفشای سرمه ای یه چیزی تو مایه های شنبه یکشنبه برم مدرسه!
دارم به خودم می قبولونم که عالی شده! اگه خواهر بزاره/:

سه. می گه می دونی فرق چیه؟
می گم چیه؟ می گه " تو خودتو با هر شرایطی وفق می دی. یا خودتو شبیه شرایط می کنی یا شرایطو تغییر می دی ولی من اینجوری نیستم. من اگه چیزیو که می خوام نشه، اگه ناامید بشم از درون میشکنم و داغون میشم."
نمی دونم اینو خصلتی خوبی می دونه یا نه. ولی احساس می کنم یه کنایه تو حرفش هست. هرچند انگار درست می گه. من خیلی وقتا در شرایطی که دوستشون نداشتم با خودم گفتم دیگه به این سن و این لحظه بر نمی گردم. حالا که اون چیزیو که می خوام ندارم پس برم دنبال چیز کوچیکتری که می تونم داشته باشمش و ازش لذت ببرم. شاید اگه اینجوری فکر نمی و فقط دنبال همون چیزی که می خواستم می بودم با گذشت زمان طولانی تر، بهش می رسیدم ولی خب اینجوری نبودم. فاصله سنیمون تقریبا 4 سال و نیمه ولی اون فکر می کنه کوه تجربه ست. فکر می کنه من احساسی تصمیم می گیرم ولی او عاقلانه.
بعضی وقتا از افکارش خندم می گیره. بعضی وقتا از پشتکارش لذت می برم. بعضی وقتا هم حرصمو در میاره! خواهرمه دیگه^__^

از حاشیه های تولد!

درخواست حذف این مطلب
ست می کردیم وقتی ست مد بود دیگه!^___^ سمانه_مریم _ میس واو

از حاشیه های تولدت!

درخواست حذف این مطلب
ست می کردیم وقتی ست مد بود دیگه!^___^ سمانه_مریم _ میس واو

من و رادیو (2)

درخواست حذف این مطلب
اینم متنی که برای رادیو فرستادم و آقای گوینده ای که اسمشو نمی دونم اونو خوند: متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

دلگیرانه

درخواست حذف این مطلب
یک.
میاد پشت در کلاس می پرسه چند بار خواستم تو پی وی ازت بپرسم چی شد!؟ فرصت نمی شد.
یه لبخند که خودم می دونم چقد تلخه و پشتش چقد غمه می زنم و می گم هیچی.
می گه مطمئنم هرچی هست زیر سر اینه. ینی خدا ازش می گذره!؟
می گم مهم نیست و تو دلم می گم " مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ مَا شَاءَ النَّاسُ‏"
اینو می گم در حالیکه هاله ای از تردید ذهنمو می پوشونه!؟ واقعا چیزی که مردم بخوان نمی شه، حتی اگه برات پاپوش درست کنن یا یه کاری کنن که نگاه دیگران بهت اب شه!؟
ینی این خداست که می خواد این روزا رو بگذرونم!؟

دو.
تا حالا نه باهم معا داشتیم نه حتی چیزی بیشتر از یکی دو بار سلام علیک، ولی بعد از ماجراهای اول سال یه طوری رفتار می کنن انگار ارث پدرشونو خوردم. انگار سالهاست منو میشناسن و تنفرشون ازم ریشه عمیق داره. فقط به خاطر اینکه اول سال جلوی مدیر اون مدرسه ایستادم و نذاشتم بهمون زور بگه و اینا مثه عروسکایی هستن که بازیچه دست اونن و هرچی بغل گوششون بگه میشه حجت براشون.

سه.
+ خدا می خواست موسی بمونه یا نمونه!؟
× می خواست بمووونه.
+ فرعون می خواست موسی بمونه یا نمونه!؟
× نمی خواست بمونه.
+ آ چی شد!؟
× موسی موند، فرعون نموند.
سوالا رو ای که امروز به مناسبت جشن انقلاب دعوتش کرده بودن از بچه ها می پرسید و جوابا رو بچه ها با صدای بلند می گفتن.
تو دفتر که کنار خونه ست نشسته بودم و با خودم فکر می خدایا ینی تو می خوای این شرایط و اینروزا رو بگذرونم!؟ ینی تو می خوای اون بتونه این حرفا رو پشت سرم بزنه!؟ تو می خوای بتونه با سرنوشتم بازی کنه!؟ تو می خوای...!؟

× به قول اون دیالوگ، اگه خدا با ماست پس کی با اونه!؟ خدایا حواست بهم هست یا یادت رفته منو!؟ کاش صبورتر بودم..

کجا ایستادم!؟

درخواست حذف این مطلب
یک. این ع و گذاشتم و زیرش نوشتم: شاید خوشبختى همین باشد که حس نکنى باید جاى دیگرى باشى، کار دیگرى ى و یا دیگرى باشى..

اینو دیروز صبح تو راه مدرسه گرفتیم. به مدیر گفتم قبل از رسیدن به مدرسه اجازه بده بزنیم کنار و یه کم برف بازی کنیم و ع بگیریم. یه کم برف بازیمون شد حدود 30 تا ع !

مدرسه، من، جاده.. من خوشبختم!؟ همون جایی که باید باشم هستم!؟ همون کاری رو که باید انجام بدم می دم!؟ همون ی که باید باشم هستم!؟

تو چطور!؟

دو. تو کلاس در مورد انرژی موجود در مواد غذایی، رژیم، کالری و این چیزا صحبت می . یکی از بچه های درشت و تپل کلاس تا کلمه رژیمو میاوردم معذب می شد و زیر چشمی بچه های اطرافشو نگاه می کرد، در حالیکه هیچ حواسش به او نبود، جز من. یکی دوبار که وسط صحبتام بهش نگاه و متوجه تغییر ح ش شدم سعی کمتر نگاش کنم.
زینب در مورد خودش چه حسی داره!؟ چطور فکر می کنه!؟ آیا از خودش رضایت داره!؟

من چطور!؟

سه. دیروز بعد از مدرسه به مدیر و همکارا گفتم بریم بهشت، که حالا شده زمهریر!؟ گفتن بریم. رفتیم به صرف بستنی،ع و ناهار. اصولا اینجوری جایی می ریم ع امونو تو گروه مدرسه می فرستیم تا بقیه هم فیض ببرن! بقیه همکارا در مورد شرایطشون چطور فکر می کنن!؟ در مورد ما چی فکر می کنن!؟

ما چطور!؟ در مورد شرایط اونا چطور فکر می کنیم!؟

چهار. یه نفر ممکنه از نظر خیلیا فوق العاده باشه. از نظر خودش معمولی و از نظر یه سری دیگه مز ف! اینکه دیگران از کدوم زاویه به زندگیت نگاه می کنن با زاویه نگاه خودت به زندگی می تونه زمین تا آسمون متفاوت باشه و این چیزیو تغییر نمی ده.
قطعا هیچ به اندازه ی خود فرد نمی تونه جواب این سوالو بده که چقد خوشبخته!؟ چقد از جایی که هست احساس رضایت می کنه!؟ و چقد ی که باید باشه هست!؟
ولی گاهی یه تلنگر از بیرون لازمه تا پوسته توهم درونی آدم رو فرو بریزه تا خودش و موقعیتشو بهتر درک کنه و درست تر تصمیم بگیره. ××× متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

مز ف

درخواست حذف این مطلب
یک. یکی از معلمای عربی دوست داشتنی شهر بود. آشنای همه و محبوب دانش آموزاش.
فقط یه دختر داشت که دقیقا با من تو یک روز و یک بیمارستان به دنیا اومده بود.
یه روز پای تخته نوشت: ز ف یعنی کمال خوبی از هر چیزی.
بعد گفت بچه ها مز فم از ز ف میاد ولی به نظر نمیاد چیز خوبی تو یه چیز مز ف وجود داشته باشه.
در ادامه گفت یه جعبه کادوی خیلی زیبا رو در نظر بگیرین که توش از کاه پرشده باشه. مز ف یعنی این!! چیزی که ظاهر آراسته داره ولی باطن بی ارزش!

دو. تو خیابون منتظر بودم تا بیاد. چشمم خورد به قفسه چیپس و پفکا. بسته یه چیپس مزمز و اسمش چشممو گرفت. کنجکاو شدم امتحانش کنم. دلم می خواست بفهمم دل چه مزه ایه!! اونم از نوع نمکیش!
جالبتر چیزی بود که پشت بسته نوشته بود: همه ی شهر می دونن فرهنگ غذایی من زیر سواله، از بس فست فود و غذاهای رستوران و چیزایی مثه ذرت مکزیکی با سس فراوون می خورم. خود چیپس از نظر پدرم محسوب میشه! باید پیش بینی می با دروغ قشنگی که رو بسته ی قشنگش ترش نوشته، چیپس مز فی خواهد بود، که بود.

سه. و عشق، مز فه وقتی..
..تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
" ساده دل" بودم که می پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد..
تو هم از ما نبودی! تو هم از ما نبودی_ فرهاد

قوی باش، مثل ترس! (2)

درخواست حذف این مطلب
یک. بزرگترین ترس زندگیش، ترس از ارتفاع بود. با که رفتن قشم فقط او و یکی از پسرا حاضر شدن گلایدر سوار شن وقتی گفت گلایدر سوار شده تعجب ، گفتم تو!!؟ مگه از ارتفاع نمی ترسیدی!؟ گفت واسه همین سوار شدم. خواستم با بزرگترین ترسم مواجه بشم. گفتم چه حسی داشت!؟ گفت هیچی فقط وقتی اومدم پایین فهمیدم می تونم با بقیه ترسامم مواجه بشم و روشونو کم کنم. دو. یه چالش بزرگ. انتخاب یکی از بزرگترین ترسای زندگیت و مواجه شدن باهاش. تو پست " قوی باش، مثل ترس (1) " شروعشو کلید زدم. اهل فن می دونن اینا چیه! شا ار امروزمه. بابتش خیلی ناراحت شدم. ولی گاهی باید برای رسیدن به بعضی چیزا تاوان داد. سه. یکی از بزرگترین ترسای زندگیتونو انتخاب کنید و خودتونو عاقلانه بندازید تو آغوشش تا یه تجربه ی بزرگ به لیست تجربه های موندگار و مفید زندگیتون اضافه بشه. تجربه ای که ممکنه تاوان هم داشته باشه ولی ارزش بدست آوردنشو داره و البته باعث آسیب جدی به خودتون و ایجاد مشکل برای اطرافیان نمیشه. از مواجه شدن با ترساتون نترسید.. حتی اگه شده یکبار برای همیشه..

سه روز در یک پست

درخواست حذف این مطلب
سه روزه، آ شباش میخوام روزنوشتای اون روزو بنویسم ولی از خستگی بی هوش میشم |: کدوم کوهو می کنم معلوم نیست!! یک. هجدهم دی ماه تولد دومی بود. پروژه شام تولدو براش اجرا کردیم؛ به این صورت که با کوچیکه و پسر ها شام خودمونو مهمونش کردیم، در یک رستوران سنتی[ خنده ی!] وسط ماجرا واسه کوچیکه یه sms اومد مبنی بر پرداخت سود سهام عد ، به مبلغ 24 تومن!! فقط پول سوپامون از سود سهامی که با منت، بعد از مدت طولانی و گداوار واریز ، بیشتر شد. کاسه ای 5 تومن حساب کن! ممنون دوستان! دو. دور تا دور به پشتی تکیه داده بودن. دست بعضی هاشون به شکل نیایش بالا بود. بعضی ها ریز و یواشکی آتیش می سوزوندن. بعضیا حواسشون به مربیشون بود. بعضیا به من نگاه می که بعد از زیارت، کنار در، نزدیکشون نشسته بودم و بعد از هر دعایی که مربیشون می کرد و ازشون می خواست " آمین" بگن، همراهشون آمین می گفتم. مربیشون براشون دعای توسل می خوند و بین بندهاش بلند دعا می کرد: برای اینکه داداش کوچولوی هادی به سلامتی به دنیا بیاد و خدا به خانم مدیر یه نی نی سالم بده. برای اینکه خدا اون حاجتایی رو که تو دل هر یه و ممکن نخواد دیگران بدونن برآورده کنه. برای زندانی های بی گناه. برای ادای قرض مقروضا. مربی می گفت دعا کنین و پسرک می پرسید خانم کی میریم پس؟ مطمئن بودم هیچکدوم حتی نمی دونن چیزی که مربیشون می خونه چیه!؟ نمی دونن زندانی بی گناه کیه!؟ آدم مقروض چه شکلیه!؟ ولی فضای قشنگی با دایره نیایششون تو زاده درست کرده بودن. یه جوری که هرکی می دیدشون دلش می خواست یه حلقه از زنجیرشون بشه و تو آمین گفتناشون شریک؛ به این امید که آمینش بین آمینای پاک بچه ها برسه تا خود خدا! وقتی مربیشون آ ین دعا رو خوند و بهشون اجازه داد برن کف ونو بپوشن، انگار حکم شون امضا شده بود. بدو بدو رفتن سمت در و شروع به کفش پوشیدن. به نظرم مسیر رفت و برگشتو بیشتر دوست داشتن، که می تونستن بیشتر ورجه وورجه کنن. و خداوند ک ن را پاک و بی ریا آفرید. خدایا! تشکر.. سه. هیشکی به اندازه عروسک اتوبوس سواریو دوست نداره. وقتی سوار اتوبوس میشه انگار آپولو سوار شده! الکی سوار اتوبوس شرکت واحد میشیم و شهرو دور میزنیم.

پیش به سوی..

درخواست حذف این مطلب
یه تجربه جدید.. می ریم که گم و گور شویم(:

مدرسه/ کود تان/ کافه

درخواست حذف این مطلب
یک. امروز بچه های پارسال اومده بودن مدرسه دیدن معلماشون مثلا. بچه های نهمو هوایی کرده بودن که چه رشته ای انتخاب کنن! وقتی رفتم سر کلاس نهم یه ربع آ گفتن در مورد انتخاب رشته باهاشون صحبت کنم. یکی از بچه ها که درساش خوبه می خواد بره طراحی دوخت. می گفت بهم می گن همه اونایی که نمره هاشون پایینه می رن این رشته ها ولی من علاقه دارم. اگه برم فرق من با اون شاگرد ضعیفا چیه!؟ گفتم به نظرت ی که راهیو با علاقه و از روی اختیار انتخاب می کنه با ی که از روی اجبار انتخاب کرده و تنها انتخابش بوده فرقی باهم ندارن!؟ گفت ینی شما می گید برم طراحی دوخت!؟ انتظار داشت بگم نه تو درسات خوبه بهتره بری رشته های نظری ولی گفتم من می گم زندگیتو براساس حرف دیگران شکل نده. یکی دیگه از بچه های شیطون کلاس می گفت من عاشق عکاسی ام، می خوام عکاس مجالس عروسی بشم(: یکی می خواست بره آرایشگر شه، می گفت الان آرایشگرا از پزشکا درآمدشون بهتره! نقطه نظراتشون برام جالب بود. دو. اینجا بیست و چند سال پیش کود تانی بود که یه نسل از بچه های کویر ازش خاطره دارن. همه ی بچه های اون نسل " کود تان 13 آبان" رو یادشونه. معروف ترین کود تان شهر! البته اونموقع دیواراش به این قشنگی نبود ولی ساختمونش دقیقا همین بود. الان یه مدرسه ابت غیرانتفاعیه. دقیقا یادمه وقتی 6 سالم بود چقد متنفر بودم از اینکه صبح ها زود از خواب بیدار شم و تا ساعت 1 تو کود تان باشم. همه ی اون روزا دلم می خواست مادرم خانه دار بود و از کود تان رفتن معاف می شدم. خاطرات زیادی از اینجا دارم. اغلب روزا پدربزرگم میومد منو می برد. بعضی وقتا هم پدرم. یه بار نه پدربزرگم اومده بود، نه پدرم. همه رفته بودن و من تنها مونده بودم. یادمه مدیرمون بهم گفت شماره خونه تونو نداری؟ پدرم اون روزا عددا رو اینجوری بهم یاد داده بود: صفر: گردالی// یک: میله// دو: دستگیره// سه: دندونه// چهار: آچار// پنج: گل // شش: گردن کج// هفت: (:// هشت : (:// نه: یادم نیست. بهش گفتم یه دستگیره، یه گل ، یه گردالی، یه گردن کج، یه گل ! این دقیقا شماره خونه پدربزرگم بود که هنوز بعد از اینهمه سال یادم مونده. گفتن نداره که مدیر با تعجب تلفنو داد به خودم تا عددای فضایی رو که می گفتم بگیرم و بگم : باباجون ی نیومده منو ببره! مدیری که بعد از بیست و چند سال هر وقت مادرمو میبینه هنوز حال منو ازش می پرسه. سه. ب مریم گفت بریم ذرت بخوریم؟ گفتم بریم یه کافه جدید. رفتیم یه جا که از بس تاریک بود وقتی می خواستیم منو رو بخونیم از چراغ قوه گوشی استفاده می کردیم. بعد که منو رو باز کردیم به مریم می گم اینایی که اینجا نوشته نباشه!؟! یه فهرست اسمای عجیب غریب که نمی تونستیم از رو بخونیمشون. اینقد اسما رو مس ه کردیم طرف پیج اینستاگرام کافه رو باز کرد گفت ع هرچیو می خواین سفارش بدین اینجا می تونین ببینین. لازم نیست اسمشو بگین فقط ع شو نشون بدین((: از اینا خوردیم: همون چیز برگر خودمونه ولی با دیزاین لاکچری تر(:

یلدای نارنجی

درخواست حذف این مطلب
اگه مادربزرگ بودم، از اون مادربزر ی می بودم که دوست داشت تک تک مراسما رو کنار بچه ها و نوه نتیجه هاش پاس بداره!(:
نه مادربزرگم، نه مادربزرگ پدربزرگ دارم. بزر فامیل مثه شمع میمونن که بقیه رو مثه پروانه دور خودشون جمع می کنن. مراسمایی مثه یلدا برای اونایی که بزر فامیلشون از دنیا رفتن کمرنگ تره ولی من دوست دارم همه ی جشنا رو شاد و پررنگ بگیرم.
به مدیر گفته بودم جشن یلدا منم باید باشم. قرار شد یکشنبه هفته بعد جشن بگیرن. امروز صبح که داشتیم می رفتیم سمت مدرسه به این نتیجه رسیدیم یکشنبه دیر میشه و قشنگیش از بین می ره. از طرفی قرار بود من و یکی دیگه از همکارا قبل از یکشنبه بریم بازار وسایلو بگیریم. قبل از یلدا هم فقط امروز من این مدرسه بودم. با رایزنی هایی که انجام شد تصمیم گرفتیم زنگ دوم بریم بازار وسایلو بگیریم سریع برگردیم.
زنگ دوم سه تایی گازشو گرفتیم رفتیم سمت میدون بار که یه مقدار بیرون از !
قرار بود موز و هندونه بگیریم ولی گفتم به جای موز مالو بگیریم که میوه پاییزه.
سه تا هندونه و چهارتا جعبه مالوی اعلا گرفتیم به عبارتی 100 تومن. فک کن سه نفر که ید بلد نیستن برن میوه ب ن! اول فک کردیم هر جعبه مالو 6 تومنه! گفتیم چه مفت!! 4 تا جعبه یدیم. گفت قابلتونو نداره 60 تومن! همچین هاج و واج نگاش می کردیم، گفت خانم معلم اصن می خواین خودم براتون حساب می کنم! یه جوری جدی نگاش کردیم که گفت 60 تومن مقطوع!
بعد از اینجا رفتیم عمده فروشی. از اینایی که 4 تا بیسکوییت بگیری یکی اضافه تر می دن. آجیل و بیسکوییت و شکلات گرفتیم 80 تومن. همچین تند تند که فروشنده می گفت خانم یه لحظه آروم تر(: برگشتیم مدرسه، هنوز زنگ دوم نخورده بود.
سریع میزا رو کنار هم چیدیم و یه تزیین س ایی که چی!؟ که من باید تو جشن یلدا باشم حتما *___*
مسئولیت تقسیم عادلانه هم که مثه همیشه با خودم بود، هندونه برش دادم دقیقا به تعداد^___^ اینم دست اندرکاران^__^ + شاید تصورش سخت باشه ولی تقریبا 80 درصد بچه های مدرسه تا حالا مالو نخورده بودن و نمی دونستن چه مزه ایه|:

++ کار واسه بعضی از آدما خیلی لذت بخشه حتی اگه دستمزدش در حد یه لبخند رضایت از چشیدن تازگی یه شیرینی جدید با طعم مالو باشه(:

یلدای نارنجی

درخواست حذف این مطلب
اگه مادربزرگ بودم، از اون مادربزر ی می بودم که دوست داشت تک تک مراسما رو کنار بچه ها و نوه نتیجه هاش پاس بداره!(:
نه مادربزرگم، نه مادربزرگ پدربزرگ دارم. بزر فامیل مثه شمع میمونن که بقیه رو مثه پروانه دور خودشون جمع می کنن. مراسمایی مثه یلدا برای اونایی که بزر فامیلشون از دنیا رفتن کمرنگ تره ولی من دوست دارم همه ی جشنا رو شاد و پررنگ بگیرم.
به مدیر گفته بودم جشن یلدا منم باید باشم. قرار شد یکشنبه هفته بعد جشن بگیرن. امروز صبح که داشتیم می رفتیم سمت مدرسه به این نتیجه رسیدیم یکشنبه دیر میشه و قشنگیش از بین می ره. از طرفی قرار بود من و یکی دیگه از همکارا قبل از یکشنبه بریم بازار وسایلو بگیریم. قبل از یلدا هم فقط امروز من این مدرسه بودم. با رایزنی هایی که انجام شد تصمیم گرفتیم زنگ دوم بریم بازار وسایلو بگیریم سریع برگردیم.
زنگ دوم سه تایی گازشو گرفتیم رفتیم سمت میدون بار که یه مقدار بیرون از !
قرار بود موز و هندونه بگیریم ولی گفتم به جای موز مالو بگیریم که میوه پاییزه.
سه تا هندونه و چهارتا جعبه مالوی اعلا گرفتیم به عبارتی 100 تومن. فک کن سه نفر که ید بلد نیستن برن میوه ب ن! اول فک کردیم هر جعبه مالو 6 تومنه! گفتیم چه مفت!! 4 تا جعبه یدیم. گفت قابلتونو نداره 60 تومن! همچین هاج و واج نگاش می کردیم، گفت خانم معلم اصن می خواین خودم براتون حساب می کنم! یه جوری جدی نگاش کردیم که گفت 60 تومن مقطوع!
بعد از اینجا رفتیم عمده فروشی. از اینایی که 4 تا بیسکوییت بگیری یکی اضافه تر می دن. آجیل و بیسکوییت و شکلات گرفتیم 80 تومن. همچین تند تند که فروشنده می گفت خانم یه لحظه آروم تر(: برگشتیم مدرسه، هنوز زنگ دوم نخورده بود.
سریع میزا رو کنار هم چیدیم و یه تزیین س ایی که چی!؟ که من باید تو جشن یلدا باشم حتما *___*
مسئولیت تقسیم عادلانه هم که مثه همیشه با خودم بود، هندونه برش دادم دقیقا به تعداد^___^ اینم دست اندرکاران^__^ + شاید تصورش سخت باشه ولی تقریبا 80 درصد بچه های مدرسه تا حالا مالو نخورده بودن و نمی دونستن چه مزه ایه|:

++ کار واسه بعضی از آدما خیلی لذت بخشه حتی اگه دستمزدش در حد یه لبخند رضایت از چشیدن تازگی یه شیرینی جدید با طعم مالو باشه(:

نمونه ترینی *__*

درخواست حذف این مطلب
امشب، مراسم پیشواز شب یلدا و تجلیل از خواهر ^__^ در ! باهم پچ پچ می کنیم. از خوابگاه می گه و مشکلاتش. می گه تو اتاق یکی سرماییه، یکی گرمایی. یکی پنجره رو باز می کنه، اون یکی میبنده. این شوفاژو زیاد می کنه، اون کم می کنه. گرفتار شدیم. طبع هاشون به هم نمی خوره. هرکدوم دنبال شبیه خودشون می گردن که ترم بعد اتاقشونو عوض کنن! می گم طبع تو چیه!؟ می گه نمی دونم ولی من از بقیه سازگارترم. می گم وایسا طبعتو مشخص کنم. تو نت سرچ می کنم : " تشخیص آنلاین مزاج" سوالاشو ازش می پرسم جواب می ده؛ طبعش بلغمه، سرد و تر! ویژگی هاشو می خونم، خود خودشه. من چیزی بین دموی و صفرایی ام! دقیقا برع او. من و او هیچ وقت شبیه همدیگه نبودیم. از هیچ نظر، حتی مزاجمون! او صبور و با پشتکاره. من عجول و باهوش. پدرم می گه اگه تو پشتکار او رو داشتی یا او هوش تو رو غوغا می کردین. بش می گم از حرف آدمی که پشتکار داره باید ترسید نه اونی که فقط هوش داره. اونی که پشتکار داره حرفش حرفه. تا آ ش می ره ولی به قول مادرم من قدر فرصتامو نمی دونم چون یه اپسیلون پشتکار ندارم. او می تونه سالها تو خونه بمونه و از خونه بیرون نیاد بدون اینکه خم به ابرو بیاره. من غروب که میشه دلم می خواد بزنم تو خیابونه. او ت و کم حرفه، من شلوغ و پر حرف. ممکنه ساعت ها باهاش تو یه اتاق باشی ولی دو کلمه هم بینتون رد و بدل نشه. من به شدت برونگرام، او به شدت درونگرا. خواهریم ولی همینقدر متفاوت. دو نفر که نه نگاهمون شبیه همدیگه ست، نه آرزوهامون.. ولی یه بخش بزرگی از قلبم بی شک به نام اوئه. + ماشاالله لا حول و لا قوه الا بالله.

روز دوم

درخواست حذف این مطلب
ساعت 7 صبح دوباره برگشتیم به محل اردو. گروه هایی که از شهرستان های دیگه اومده بودن شب تو خوابگاه مونده بودن و صبح ساعت 5 به سمت یکی از زاده های نزدیک اردوگاه پیاده روی کرده بودن. وقتی ما رسیدیم تازه از زاده برگشته بودن. اوایل کلاس که هنوز خواب بودیم. کم کم که بیدار شدیم شروع کردیم به آتیش سوزوندن، یه طوری که گروه ما یا به اصطلاح جوخمون تابلو شده بود. منو که غریبه و آشنا به اسم می شناختن.
یکی از کلاسا در مورد جهت ی تو شب و روز و مخابره خبر با پرچم بود. من این کلاسو دوست داشتم، چون کاربردی تر بود. مدرسش یه آقای جوون بود. برای مخابره ی یه کلمه یه داوطلب خواست. من داوطلب شدم.
از اونجا به بعد شنگولای جوخه گیر دادن که این از تو خوشش اومده و زیادی هواتو داره، انگار نه انگار که خودم ختم مس ه بازی در اوردنم!! فک خیاط به این سادگیا تو کوزه میفته.

یکی از قسمتای برنامه جماعت ظهر بود. بین جماعت یه سری سوال پرسیدن و به چند نفر جایزه دادن. گفتن نداره که من و یکی از همکارا ملقب به ع ولی دو تا از سوالا رو جواب دادیم و دو تا کتاب گرفتیم. کتاب ع ولی از شانس من مربوط به فیزیک بود و با من که کتابم در مورد شناخت خدا بود عوض کرد!اینم سندش: اینم سند همکاری یکی از بچه های مجری با ماست! دستشو آورده که سر آستینش دیده بشه که مشخص شه ما کجاییم(: همه رو به در آورده بودیم!! ساعت 12 تا 2 دو نفر از هر شهرستان باید با وسایل و موادی که بهشون می دادن برای اعضای شهرشون ناهار می پختن. ماهم چهارتایی جیم شدیم رفتیم یه برج قدیمی کنار اردوگاه و چیزی بالغ بر 200 تا ع گرفتیم و تا تونستیم مس ه بازی در آوردیم. یه طوری که یکی از همکارا که خیلی درون ت و زیاد اجتماعی نیست می گفت تو رو خدا یه برنامه بریز همه باهم یه سفر بریم.
معلومه اونی که هاله ی دونات بالای سرشه کیه یا معرفیش کنم!؟(:
بالای برج اینم بگم که یه قابلمه غذامون دست نخورده زیاد اومد. گفتن چیکار کنیم؟ گفتم بسپرینش به من. بعد بردم به یکی از کادر اجرایی برنامه دادم گفتم اینو گروه ما برای شما تدارک دیده! همچین ذوق بیا تماشا کن((: خلاصه تا تونستیم انرژی سوزوندیم و با این و اون دوست شدیم و شوخی کردیم. از عجایب اینکه تو اختتامیه رئیس گفت همه تون خوب بودید ولی یه نفر ویژه تر خوب و فعال تر بود؛ ازش خواهش می کنیم بیاد این کتابا رو به عنوان یادبود بگیره! وقتی صدام کرد فک شوخی می کنه!!!ولی، شوخیه مگه بذاری بری نمونی، تو یار منی نشون به اون نشونی...شوخیه میگه دلو بزنی به دریا، عاشقی کنی پرسه نزنی تو شب ها...^__^
اینم هدیه ای که به همه دادن به اضافه سه تا کت که به من دادن: بگذریم که حسودان گفتن کار همون مدرس جوونه ست! ولی زهی خیال باطل که لیاقت های من با این حرفا زیر سوال بره! این همه آدم، چرا از اونا خوشش نیومد که ویژه تر خوب باشن!؟ والا(: + بهش می گم ع ولی، چون زیاد این استیکرو برام می فرسته:

تولیدمثل

درخواست حذف این مطلب
یک: فک کنم دبیرستان می رفتم که جوکای تبدیل کلمه " پیتزا" به " کش لقمه" با sms که بعدا به "پیامک" تغییر نام داد رد و بدل می شد. اونموقع می گفتیم و می خندیدیم. همونموقع ها که می گفتن به جای کروات بگید دراز آویز زینتی و ما می گفتیم کدوم ابلهی میاد بگه من دراز آویز زینتی زدم فکرشم نمی یه روز زنگ درس علوم به لکنت بیفتم از بس که بخوام به جای واژه " گامت" واژه جدید و جایگزین " کامه" رو بکار ببرم در حدی که آ سر به بچه ها بگم من تسلیم، هرجا گفتم گامت منظورم کامه ست، شما هم سر امتحان بنویسید کامه! دیگه نگم براتون که " زامه" اسم انتخ فرهنگستان برای اسپرمه!! دو : اولین بار که می خواستم فصل تولید مثلو درس بدم کلی استرس داشتم که نکنه بچه ها سوالای ناجور بپرسن و من نتونم پاسخگو باشم. هنوز پستای اون روزا اینجا ثبته که چقد شبا تو مجمع بابتش جلسه می ذاشتیم و تا نصف شب چرت و پرت می گفتیم و دنبال جواب مناسب برای سوالای احتمالی می گشتیم! وقتی اولین بار درسو شروع و دیدم بعللله بچه ها از من واردترن و من می تونم سوالای احتمالیمو پیششون برطرف کنم خیالم راحت شد!! سه: امروزم درس تولید مثل داشتیم. ایشون جنین هستن در رحم مادر! سلام کن به بچه ها(: به دنیا نیومده ببینه چه دارالمکافاتیه! همینه خندونه(: چهار. سوالایی که بچه ها سر این درس می پرسن عموما جالب و خنده داره. اگه بهشون رو بدی یهو کلاسو به حاشیه می کشن حتی! امروز یکی از بچه ها می پرسید چطوری جنینو سقط می کنن!؟ براش توضیح دادم. گفت با تیکه های جنین سقط شده چیکار می کنن!؟ تا رفتم جواب بدم یکی دیگه از بچه ها جدی جواب داد سوسیس کالباس درست می کنن! |: خواستم بدونید دیگه پیتزا هم نمی خورم!