ای سیب سرخ..

درخواست حذف این مطلب
خیلی وقت پیشا، اون روزا که مامان برامون قصه می گفت تا خوابمون کنه، از لابه لای حرفاش فهمیدم ما قبلا یه جای خیلی قشنگ زندگی می کردیم. یه جا که قرار بوده هیچ وقت رنگ سختی و رنج رو نبینیم. یه جا پر از عشق و دوستی. پر از میوه ها و غذاهای خوشمزه. پر از مهربونی. از مامان می پرسیدم چرا پس الان دیگه اونجا نیستیم؟ می گفت به خاطر یک گناه! می پرسیدم گناه چیه؟ مامان جواب می داد کار اشتباهی که خدا اونو دوست نداره. _ چه کار اشتباهی کردیم که خدا دوست نداشت و به خاطرش تنبیهمون کرد؟ + به حرف خدا گوش ندادیم. بهمون گفت از هرچیزی که اینجا هست استفاده کنید جز این سیب. ولی شیطون ما رو وسوسه کرد تا از هرچیزی که اینجا هست بگذریم جز اون سیب. بعد ماجرای سیب حوا رو طوری تعریف می کرد که انگار خودش اونجا بوده و با چشمای خودش همه چیو دیده. اون روزا با خودم فکر می یه سیب چه ارزشی داشته که آدم و حوا به خاطرش حاضر شدن حرف خدا رو گوش ندن!؟ این روزا اما می بینم اون جاهایی که دل آدم می پره وسط ماجرا، همون جاهایی که عقل پاشو می کشه کنار، می تونی رنجی رو بپذیری که قبل از اون تصورشم برات سخت بوده. می تونی کارایی رو انجام بدی که همیشه فکر می کردی انجام دادنش برات سخته. می تونی برای یک لحظه خودت نباشی، اگه عاشق باشی. خیلی ساله به خاطر اون سیب داریم طعم تلخ سختی و رنجو می چشیم ولی ، کی می تونه بگه اگه جای آدم و حوای قصه بود، که آدم قصه عاشق حوای اون شده بود، می تونست سیب حوا رو نگیره و تو بهشت ابدی بمونه؟ کی می تونه آدمو به خاطر عشقش به حوا سرزنش کنه؟ مگه بهشت جایی جز در کنار معشوقه؟ × اشتباه سرزنشت ولی دوستت دارم و نمی خوام دوباره ضربه بخوری.